تبلیغات
شهدای گمنام - الله اکب به این همه معامله با خدا...
عظمت ما به خاطر شهادت جوانان و فرزندان این ملت است.((رهبر معظم انقلاب))
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
با سلام.
رفاقت وآشنایی من با شهدا خودش قصه ی طولانی و درازی داره واقعا هم در شهدا همه چی پیدا میشه.........فقط کافیه با هاشون رفیق بشیم امتحانش ضرری نداره بخدا...........تا عمر دارید باصفا میشید وبی قرار..........رفیق میخواید شهداء.........خدا واهل بیت میخواید بشناسید شهدا.......خیلی از ماها میگیم کی مثل اهل بیت میشه؟؟؟........ولی بخدا میشه مثل شهدا بود...........چون شهدا هم مثل خود مابودن........تو جمع ما زندگی میکردن.......با خود ماها نفس میزدن........اصلا میدونید چیه؟...........شهدا به ما یاد میدن میشه غیر معصوم بود ولی تو بغل معصوم جون داد.......شهدا زنده اند وما مرده........... نمیخواستم نصیحت کنم فقط میخواستم یه خورده فکر کنیم......بس نیست؟؟؟؟؟!!!!!!........التماس دعای شهادت.یاعلی
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
دریافت کد آیه قرآن
مطالب اخیر وبگاه

((هرکی مطلب قبل رو خوند حالا اینو بخونه...الله اکبر به این همه معامله باخدا....))
نیمه های شب مخفیانه جارو زدن ونظافت مدرسه وظهرها بعد مدرسه....موضوع زیر را بخوانید متوجه میشوید....
*************************
در حال عبور از خیابان منتهی به دبستان دهخدا بودم که زنگ مدرسه به صدا درامد وعباس که ان زمان در کلاس پنجم ابتدایی درس میخواند همراه با دانش اموزان از مدرسه خارج شد...
((ادامه مطلب))

او بادیدن من به طرفم امد وپس از احوال پرسی به سوی منزل راه افتادیم..هنگام گذشتن از خیابان سعدی گروهی از کارگران را دیدیم که در حال کندن کانال بودند...
در میان کارگران پیرمردی بود،پیرمرد انگونه که باید توانایی انجام کار را نداشت وبعدا معلوم شد که به ناچار برای گذراندن زندگی خود وخانواده اش کارگری میکند...
عباس با دیدن پیرمرد که به سختی کلنگ میزد وعرق از سر و رویش می چکید لحظه ای ایستاد سپس نزد پیرمرد رفت وگفت:
پدرجان!چند متر باید بکنی؟؟
پیرمرد باناتوانی گفت :سه متر به گودی یک متر
عباس بی درنگ کتابهایش را که در زیر بغل داشت به پیرمرد داد و از او خواست تا کلنگ را به او بدهد ودر گوشه ای استراحت کند...
عباس شروع کرد به کندن زمین..من که با دیدن این صحنه سخت تحت تاثیر قرار گرفته بودم بیلی راکه روی زمین افتاده بود برداشتم و در خاکبرداری به عباس کمک کردم،پس از یک ساعت کار مقداری راکه پیرمرد باید حفر میکرد را کنده بودیم 
از او خداحافظی کردیم وبه منزل رفتیم از ان روز به بعد هر روز پس از تعطیل شدن از مدرسه عباس را می دیدم که به یاری پیرمرد می رود...این کار عباس تا پایان حفاری ولوله گذاری خیابان سعدی قزوین ادامه داشت...
((هرکس متن رو خوند جهت تعجیل در فرج اقا امام زمان(عج)وشادی روح پرفتوح این شهید بزرگوار صلوات بفرستد...))


نویسنده سید مجید افضلی بروجنی در 03:21 ب.ظ | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

مهدویت امام زمان (عج) وصیت شهدا
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
طراح قالب
ثامن تم
نظرسنجی
از کدام بخش وبلاگ راضی هستید؟



استخاره با قرآن کریم
دریافت کد استخاره آنلاین