تبلیغات
شهدای گمنام - فقط برای خدا
عظمت ما به خاطر شهادت جوانان و فرزندان این ملت است.((رهبر معظم انقلاب))
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
با سلام.
رفاقت وآشنایی من با شهدا خودش قصه ی طولانی و درازی داره واقعا هم در شهدا همه چی پیدا میشه.........فقط کافیه با هاشون رفیق بشیم امتحانش ضرری نداره بخدا...........تا عمر دارید باصفا میشید وبی قرار..........رفیق میخواید شهداء.........خدا واهل بیت میخواید بشناسید شهدا.......خیلی از ماها میگیم کی مثل اهل بیت میشه؟؟؟........ولی بخدا میشه مثل شهدا بود...........چون شهدا هم مثل خود مابودن........تو جمع ما زندگی میکردن.......با خود ماها نفس میزدن........اصلا میدونید چیه؟...........شهدا به ما یاد میدن میشه غیر معصوم بود ولی تو بغل معصوم جون داد.......شهدا زنده اند وما مرده........... نمیخواستم نصیحت کنم فقط میخواستم یه خورده فکر کنیم......بس نیست؟؟؟؟؟!!!!!!........التماس دعای شهادت.یاعلی
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
دریافت کد آیه قرآن
مطالب اخیر وبگاه

رفته بودم دیدن دوستم که در عملیات منطقه غرب شدیدا آسیب دیده بود، به محض اینکه مرا دید خیلی خوشحال شد و خیلی از من تشکر کرد. علت تشکر کردن او را نمی فهمیدم .
((ادامه مطلب))

 دوستم گفت: سید جون خیلی زحمت کشیدی، اگه تو مرا عقب نمی آوردی حتما اسیر میشدم .
گفتم :معلوم هست چی میگی؟!من زودتر از بقیه با خودرو مهمات آمدم عقب.
دوستم گفت : نه بابا خودت بودی ،کمکم کردی و زخم پای منو بستی.
هرچه میگفتم من این کار را نکردم فایده ای نداشت.
یکدفعه چیزی به ذهنم رسید رفتم سراغ ابراهیم اوهم در عملیات حضور داشت و به مرخصی آمده بود.
با ابراهیم به خانه دوستم رفتیم.به او گفتم :کسی که باید از او تشکر کنی ، اقا ابراهیمه نه من ! چون من  اصلا آدمی نبودم که بتوانم کسی را هشت کیلومتر آن هم در کوه به عقب بیاورم ،ادمی کم حرف ، که هم هیکل من باشه و قدرت بدنی بالایی داشته باشه و من را هم بشناسه ، فهمیدم کار خودش است!
اما ابراهیم چیزی نمی گفت.گفتم :آقا ابرام به جدم اگه حرف نزنی از دستت ناراحت می شم.
ابراهیم از کار من خیلی عصبانی شده بود.
گفت:من دست خالی می آمدم عقب ،ایشان درگوشه ای افتاده بودمن تقریبا آخرین نفر بودم ،در آن تاریکی خونریزی پایش را با بند بستم و حرکت کردیم ،در راه به من می گفت :سید ،من هم فهمیدم که باید از رفقای شما باشد ،برای همین چیزی نگفتم تا رسیدیم به بچه های امداد گر.
بعد از آن ابراهیم چند روزی با من حرف نمیزد،علتش را میدانستم ،او همیشه میگفت کاری که برای خداست گفتن ندارد 
شهیدبزرگوار: ابراهیم هادی
شادی روح این شهید بزرگوار صلوات
برگرفته از کتاب  سلام بر ابراهیم
لطفا رسانه باشید و با نشر مطالب، در ثواب شریک باشید.


نویسنده سید مجید افضلی بروجنی در 10:45 ب.ظ | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

مهدویت امام زمان (عج) وصیت شهدا
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
طراح قالب
ثامن تم
نظرسنجی
از کدام بخش وبلاگ راضی هستید؟



استخاره با قرآن کریم
دریافت کد استخاره آنلاین