تبلیغات
شهدای گمنام - نقی اکبری
عظمت ما به خاطر شهادت جوانان و فرزندان این ملت است.((رهبر معظم انقلاب))
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
با سلام.
رفاقت وآشنایی من با شهدا خودش قصه ی طولانی و درازی داره واقعا هم در شهدا همه چی پیدا میشه.........فقط کافیه با هاشون رفیق بشیم امتحانش ضرری نداره بخدا...........تا عمر دارید باصفا میشید وبی قرار..........رفیق میخواید شهداء.........خدا واهل بیت میخواید بشناسید شهدا.......خیلی از ماها میگیم کی مثل اهل بیت میشه؟؟؟........ولی بخدا میشه مثل شهدا بود...........چون شهدا هم مثل خود مابودن........تو جمع ما زندگی میکردن.......با خود ماها نفس میزدن........اصلا میدونید چیه؟...........شهدا به ما یاد میدن میشه غیر معصوم بود ولی تو بغل معصوم جون داد.......شهدا زنده اند وما مرده........... نمیخواستم نصیحت کنم فقط میخواستم یه خورده فکر کنیم......بس نیست؟؟؟؟؟!!!!!!........التماس دعای شهادت.یاعلی
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
دریافت کد آیه قرآن
مطالب اخیر وبگاه

 نقی پسر اخر بود, پسر هشتم. پدر سال ۵۲ فوت شد و نقی متولد ۴۷. خود به خود من هم پدر برایش بودم هم برادر. جنگ که شروع شد پایش را کرد توی یک کفش که  می خواهم بروم جنگ. سنش کم بود,نه من راضی می شدم, نه بسیج. اواخر سال ۶۰، شناسنامه برادرش باقر را برداشت و بی خبر رفت اهواز. از انجا هم رفت جهاد ابادان. وقتی فهمیدم فرار کرده, رفتم دنبالش. پیدایش نکردم. یک روز اهواز در مسجدی نماز می خواندم. چشمم افتاد به حاج اسکندر (شهید اسکندری). قوم و خویشی با هم داشتیم. گفتم از نقی خبر نداری؟
((ادامه مطلب))
گفت چرا پیش خودم است!
گفتم خوب بریم به من تحویل بده!
گفت نه!
گفتم اون کوچیکه!
گفت می خوام ازش یه پاسدار کوچیک بسازم.
و ساخت. دیگر شب و روزشان یکی بود....[نقی چون با شناسنامه برادرش رفته بود در جبهه معروف بود به باقر. در بنیاد هم اسمش را گذاشتند باقرنقی]

عملیات فتح المبین بود. ما در گردان حاج عباس رفاهیت بودیم. مدتی در خط بودیم که ما را برای استراحت به دانیال شوش آوردند.  جمع زیادی از بسیجی ها نشسته بودند. چند نفر از فرماندهان آمدند و پس از مقدمه چینی گفتند ما در یکی از محور ها به مشکل برخوردیم و میدان مین پاکسازی نشده. چند شهادت طلب می خواهیم که در صورت نیاز بتوانند میدان مین را باز کنند. چشمم در جمعیت می چرخید. دیدم نوجوانی با قد و قامتی کوچک ایستاد و گفت من!
شناختمش. نقی بود، همسایه دیوار به دیوار مان.چند تا از بچه های کوار هم او راشناختند. به هوای نقی، حدود پانزده نفر از بچه های کوار ایستادند.
به اتفاق هم رفتیم سمت رودی که پائین دانیال رد می شد. شروع کردیم به کندن لباس ها تا قبل از رفتن غسل شهادت کنیم. همان زمان، ماشین فرمانده از راه رسید با اشک ما را در آغوش کشید و گفت: دیگر نیاز نیست، مشکل حل شده، اما از اینکه با این کار باعث روحیه به رزمندگان شدید از شما تشکر می کنم.

نقی خیلی شوخ بود. یک بار یک بسیجی دستش را گرفته بود.امد بنه تدارکات. گفت من را برسونید اهواز . گفتم چی شده؟
دستش را بالا اورد و گفت دستم, دستم. 
یادم نیست زخم بود, یا نیش زدگی. 
گفتم اهواز نمی خواد. ما اینجا دکتر اکبری داریم. فرستادمش پیش نقی. دیدم نقی یه چیز سفید زد به دست بنده خدا, یه باند هم بست. گفت برو, دو روز دیگه اگه خوب نشدی بیا!
بسیجی رفت. گفت نقی چی کار کردی؟
گفت هیچی, یکم خمیر دندون زدم به دستش رفت!
جالب, دو روز بعد برگشت گفت خوب شدم, باز هم برام بزن.
مدتی هم بود, اگزوز ماشین ابرسانمان خراب بود. هرچی نقی می گفت به ما اگزوز بدید زیر بار نمی رفتند. عیبش هم این بود که هر وقت می رفت جزیره جنوبی برای ابرسانی, انقدر اگزوز صدا می کرد که عراقی ها می بستنش به خمپاره.
یک روز اقای سجاد ضیایی معاون تدارکات اومد جزیره. گفت نقی. ماشین من نو,. ماشینت را بده برم خط که اگر ترکش خورد این قراضه خراب بشه. نقی گفت چشم.
تا سجاد رفت. نقی به سید اکبر (شهید نصیر زاده ) گفت سید سریع اگزوز ماشین ضیایی را باز کن ببند, رو ماشین ابرسان!
سید دست به کار شد. تا سجاد ضیایی برگردد کار تمام شده بود. سجاد رفت ماشینش را روشن کرد. ماشین شروع کرد به غار غار کردن.پیاده شد گفت چی کار این کردید؟؟؟
گفت: هیچی اگزوزش را عوض کردیم!

گفت دیگه با من کاری ندارید؟
گفتم: چی شده؟
گفت: خواب حاج اسکندر را دیدم. توی یک باغ سبز نشسته بود. گفتم: حاجی اینجا چی کار می کنی؟
گفت: آمده ام دنبال تو!
روز بعد شهید شد.

گرماگرم عملیات کربلای 5 بود. بیشتر نیروهای زبده لشکر یا شهید شده بودند یا مجروح. قرار بود یکی از گردان ها را به منطقه بفرستم. هیچ کس نبود راهنما آنها شود. دیدم نقی با موتور رسید. گفتم نقی این بچه ها را می بری جلو!
گفت : آره. 
موتورش را گذاشت و رفت. یک هفته گذشت. آقا جعفری را دیدم. گفت: کارت با نقی تمام نشده، برگرده تدارکات!
گفتم: مگه نقی برنگشته!
گفت: نه!
حالا اون فکر می کرد نقی پیش من است، من فکر می کردم پیش اوست. جستجو را شروع کردیم. یک هفته ای طول کشید تا جنازه اش در یکی از یگان های دیگر در شهر مشهد پیدا شد!
هدیه به شهید نقی اکبری صلوات- شهدای فارس
تولد:1347- روستای طسوج- کوار
شهادت:1365/11/5- شلمچه
 شهدارایادکنیدباذکرصلوات


نویسنده سید مجید افضلی بروجنی در 10:32 ب.ظ | نظرات()
سه شنبه 24 مرداد 1396 10:39 ق.ظ
Just want to say your article is as surprising. The clarity
on your submit is just nice and that i can assume you're an expert on this subject.

Well with your permission allow me to grasp your feed
to stay updated with drawing close post. Thanks 1,000,000 and please carry on the enjoyable work.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

مهدویت امام زمان (عج) وصیت شهدا
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
طراح قالب
ثامن تم
نظرسنجی
از کدام بخش وبلاگ راضی هستید؟



استخاره با قرآن کریم
دریافت کد استخاره آنلاین