تبلیغات
شهدای گمنام - نامش زینب بود زینب ساداتی...
عظمت ما به خاطر شهادت جوانان و فرزندان این ملت است.((رهبر معظم انقلاب))
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
با سلام.
رفاقت وآشنایی من با شهدا خودش قصه ی طولانی و درازی داره واقعا هم در شهدا همه چی پیدا میشه.........فقط کافیه با هاشون رفیق بشیم امتحانش ضرری نداره بخدا...........تا عمر دارید باصفا میشید وبی قرار..........رفیق میخواید شهداء.........خدا واهل بیت میخواید بشناسید شهدا.......خیلی از ماها میگیم کی مثل اهل بیت میشه؟؟؟........ولی بخدا میشه مثل شهدا بود...........چون شهدا هم مثل خود مابودن........تو جمع ما زندگی میکردن.......با خود ماها نفس میزدن........اصلا میدونید چیه؟...........شهدا به ما یاد میدن میشه غیر معصوم بود ولی تو بغل معصوم جون داد.......شهدا زنده اند وما مرده........... نمیخواستم نصیحت کنم فقط میخواستم یه خورده فکر کنیم......بس نیست؟؟؟؟؟!!!!!!........التماس دعای شهادت.یاعلی
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
دریافت کد آیه قرآن
مطالب اخیر وبگاه
زن، چون آتشی كه بر نفت شعله می‌زند، چنین نوشت:

«شراب نفت تو را مست كرد. جام سیاهی كه آمریكایی‌ها به دستت دادند و همراه اسرائیلی‌ها و اعراب منطقه و همه آنان كه هوس منفعت به سرشان زده بود با تو شروع كردند به رقصیدن. نمی‌دانستید كه فتیله‌های نابودی‌تان را با شعله جنگ در مرداب نفت فرو می‌برید».

و زن گریست و سخن گفت و گفته‌هایش را نوشت:

«مست چه می‌فهمد كه آه مظلوم هزار بار قدرتمندتر از لرزه و طوفان سهمگین و هر بمبی است. ظلم را خدا می‌بیند و آه را، آه مظلوم را...»

بغض راه گلویش را بسته بود. به صدام و صدامیان لعنت می‌فرستاد.

نامش زینب بود، زینب ساداتی. تمام هم و غمش را گذاشته بود برای گردآوری اسناد جنایات صدام، تا در مجموعه‌ای به همین نام به چاپ برسد. اما آن روز قلبش درد گرفته بود، درد فراقی آتشین. ترجیح می‌داد به رؤیای شیرین خود بیندیشد. قلم را كنار گذاشت و به فكر فرو رفت. هیچ چیز نمی‌توانست مانع او شود؛ حتی خودش. خاطره شیرین و لطیف كودكش، او را با خود برد. به لبخند او لبخند زد. لب‌هایش را روی هم فشار داد... و آرام اشكش پیدا شد...

تا هفت سال قبل از جنگ همیشه نذر می‌داد و دعا می‌كرد و مجلس می‌گرفت و زیارت می‌رفت. گاهی وقت‌ها هم پیش دعانویس می‌رفت. دلش بچه می‌خواست. لذت مادر شدن. این سهم هر زنی است كه مادر بشود. او بچه‌دار نمی‌شد. تا بالاخره خداوند به او بچه داد. هنوز كودك دلبندش سه، چهار روزه بود كه جنگ شروع شد. او با شوهرش حسین، سر اینكه برای پسرشان چه اسمی بگذارند همیشه دعوا داشتند. تا اینكه تصمیم گرفتند اسم‌های مورد نظرشان را بنویسند و داخل پیمانه بریزند و به قید قرعه نام پسرشان را مشخص كنند.

زینب 37 اسم زیبا كه مورد نظرش بود، نوشت. شوهرش حسین هم 33 اسم انتخاب كرده بود. جمعاً شد 72 اسم.

پیمانه‌ای را آوردند. كودك در آغوش پدر بود. تا زینب خواست اسم كودك دلبندش را انتخاب كند. صدای آژیر خطر بلند شد. دوباره خرمشهر باید آماده شلیك چند موشك می‌شد. آنها سریع رفتند زیر راه‌ پله‌ها. آن وقت صدای انفجار اول شنیده شد. حسین و زینب دل تو دلشان نبود. می‌خواستند زودتر بفهمند نام كودكشان چیست؟ زینب نام انتخابی را برداشت و در همین حین كمی آن‌سوتر، انفجار بعدی پایه‌های خانه آنها را لرزاند. زینب كاغذ قرعه را باز كرد تا بخواند. چه شوقی داشتند! «علی اصغر». مادر و پدر خندیدند و به علی اصغر نگاه كردند و او را برای اولین بار صدا زدند كه ناگهان شمع جشن تولد هم روشن شد. انفجار موشك، علی اصغر و حسین را از زینب جدا كرد...

شهر سقوط كرد... روزهای سخت اسارت و شكنجه، زینب را با خود می‌برد. زینب به یك باره تمام دارایی و دلخوشی زندگی‌اش را از دست داد و حالا تنها روحیه‌ای ضعیف، روانی پریشان و اعصابی دگرگون و افسرده برایش باقی مانده بود. جز آرزوی مرگ هیچ چیز برایش معنا نداشت. پس از آزادی نیز همچنان خود را اسیر می‌پنداشت. شوق زیستن و امید به حیاتش را از دست داده بود. قلبش اسیر بود. روحش در بند بود. از جانش خسته بود. اقوامش نذر و نیاز كردند، مجلس گرفتند، او را به زیارت بردند و توسل به ائمه داشتند تا شاید شفا یابد و روحیه باخته‌اش را بازیابد. زبانش از سكوت به در آید و دگربار شور زندگی در جانش دمیده شود. اما هیچ فایده‌ای نداشت. او فقط در اندیشه علی اصغر و حسین بود. تا آنكه دعانویسی پیدا شد كه برایش دعا بنویسد و سفارش كرد كه تا خوب نشده این دعا را نخواند. زینب بی‌اعتنا بود. دعا را بر گردنش آویخته بود. همین دعا بر روی روحیه زینب تأثیر خوبی داشت و كمی او را به خودش نزدیك‌تر كرد. بالاخره زینب تاب نیاورد و پس از چند وقت، دعا را باز كرد و خواند. نوشته بود: «زینب(س)»

و همین كافی بود برای نزدیك كردن زینب به خود و بازیافتن خویشتنش. این‌گونه بود كه زینب دست به قلم شد و پشت ویترین كاغذین دادگاه صدام رفت و با زبان قلم به افشاگری پرداخت. و از ظلم یزیدیان زمان و ناله‌های سكینه گفت. از جهالت اهل كوفه و بغداد و...

آری زینب ده سال مأیوسانه به زندگی نگریست، اما نمی‌دانست كه به خاطر گم‌شده‌هایش خودش را نیز گم كرده بود. تا آنكه خودش و خدایش و جاودانگی فرزند و همسرش را یاد آورد و نوشت:

«ما دشمنانمان را می‌شناسیم، یادمان هم نمی‌رود».




نویسنده سید مجید افضلی بروجنی در 09:47 ق.ظ | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

مهدویت امام زمان (عج) وصیت شهدا
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
طراح قالب
ثامن تم
نظرسنجی
از کدام بخش وبلاگ راضی هستید؟



استخاره با قرآن کریم
دریافت کد استخاره آنلاین